پسر گل مامان و بابا

ایاک نه بدووووو؟!!!!

اولین هفته ی مدرسه بود و آقا پارسا روز دوشنبه برای اولین بار کلاس آموزش قران داشت بعد مدرسه وقتی رفتم بیارمش خانوم مربی اومد جلو و گفت مامانی ، آقا پارسا اصلا تو کلاس همکاری نکرد و با ما سوره حمد رو تکرار نکرد لطفا شما تو خونه باهاش حرف بزنین و توجیهش کنین که تو کلاس حواسش به درس باشه و هم اینکه خودتون هم باهاش این سوره رو بخونین و تکرار کنین تا یاد بگیره اومدیم خونه و بعد خواب و سر حال شدن گفتم عزیزم من سوره حمد رو میخونم و تو بعد از من تکرار کن هی میگفت آخه چرا؟ منهم گفتم آخه اینها حرفهای خداست دیگه... خدا تو قران با ما حرف زده ما هم باید چیزایی که خدا گفته رو یاد بگیریم و انجامش بدیم. خلاصه...
11 مهر 1394

گل پسرم بزرگ شده داره میره مدرسه

عزیز دل مامان،... وقتی تازه به دنیا اومده بودی و بغلت میکردم و دستای کوچولوتو تو دستام میگرفتم، وقتی برای اولین بار مداد دستت دادم و تو روی کاغذ خط خطی کردی، وقتی سعی میکردم شعر یادت بدم و تو با شیرین زبونی منحصر به فردت کلمات رو تکرار میکردی... ، اینکه تو رو تو لباس مدرسه بینم چقدر دور به نظرم می اومد درست پنج سال و پنج ماه و بیست و سه روز به سرعت برق گذشت، و من امروز دیدم شاخه گل قشنگم، ثمره ی عشق مامان و بابا، امید زندگیمون، تو لباس مدرسه ساعت 8 صبح آماده است برای پا گذاشتن تو یه محیط جدید. بذار یه اعترافی کنم از طرفی با دیدنت تو لباس و تیپ مدرسه تو پوست خودم نمی گنجیدم ، از طرفی هنوز ازم دور نشده دل تنگت بودم ، ...
11 مهر 1394