پسر گل مامان و بابا
پسر گل مامان و بابا
نگارش در تاريخ شنبه 11 مهر 1394 و ساعت 16:50 توسط مامان و باباي پارسا

اولین هفته ی مدرسه بود و آقا پارسا روز دوشنبه برای اولین بار کلاس آموزش قران داشت

niniweblog.com

بعد مدرسه وقتی رفتم بیارمش خانوم مربی اومد جلو و گفت مامانی ، آقا پارسا اصلا تو کلاس همکاری نکرد و با ما سوره حمد رو تکرار نکرد لطفا شما تو خونه باهاش حرف بزنین و توجیهش کنین که تو کلاس حواسش به درس باشه و هم اینکه خودتون هم باهاش این سوره رو بخونین و تکرار کنین تا یاد بگیره

niniweblog.com

اومدیم خونه و بعد خواب و سر حال شدن گفتم عزیزم من سوره حمد رو میخونم و تو بعد از من تکرار کن

هی میگفت آخه چرا؟ منهم گفتم آخه اینها حرفهای خداست دیگه... خدا تو قران با ما حرف زده ما هم باید چیزایی که خدا گفته رو یاد بگیریم و انجامش بدیم.

خلاصه من میگفتم و پارسایی هم درست و غلط تکرار میکرد و رسیدیم به ایاک نعبدو، تا اینو گفتم پارسا یه لحظه مکث کرد و بعد گفت مامانی یعنی ندوئم؟

گفتم: چی؟ چه ربطی داره مامانی؟

گفت: آخه میگی نه بدو دیگه...

وای خدا منفجر شدم از شدت خنده بس که تو خونه تا میخاد بدوئه میگیم ندو ، بچه ام فکر کرده خدا هم بهش میگه ندو قه قهه

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com


موضوع : خاطرات | بازدید : 348 مرتبه
نگارش در تاريخ شنبه 11 مهر 1394 و ساعت 16:35 توسط مامان و باباي پارسا

ای قربون اون دستهای کوچولوت بشم من که مداد میگیره و اینقدر خوش خط مشق مینویسه محبت


موضوع : خاطرات, پارسا به روايت تصوير | بازدید : 254 مرتبه
نگارش در تاريخ شنبه 11 مهر 1394 و ساعت 16:32 توسط مامان و باباي پارسا


موضوع : اسباب بازي ها | بازدید : 364 مرتبه
نگارش در تاريخ شنبه 11 مهر 1394 و ساعت 16:29 توسط مامان و باباي پارسا

دختر دایی گلم خیلی از کادوی قشنگت ممنونیم بوس


موضوع : اسباب بازي ها | بازدید : 309 مرتبه
نگارش در تاريخ شنبه 11 مهر 1394 و ساعت 16:27 توسط مامان و باباي پارسا

خیلی از لطفتون ممنونم دختر خاله ی مهربونم بوس


موضوع : اسباب بازي ها | بازدید : 359 مرتبه
نگارش در تاريخ شنبه 11 مهر 1394 و ساعت 16:20 توسط مامان و باباي پارسا

عزیز دل مامان،... وقتی تازه به دنیا اومده بودی و بغلت میکردم و دستای کوچولوتو تو دستام میگرفتم، وقتی برای اولین بار مداد دستت دادم و تو روی کاغذ خط خطی کردی، وقتی سعی میکردم شعر یادت بدم و تو با شیرین زبونی منحصر به فردت کلمات رو تکرار میکردی... ، اینکه تو رو تو لباس مدرسه بینم چقدر دور به نظرم می اومد

niniweblog.com

درست پنج سال و پنج ماه و بیست و سه روز به سرعت برق گذشت، و من امروز دیدم شاخه گل قشنگم، ثمره ی عشق مامان و بابا، امید زندگیمون، تو لباس مدرسه ساعت 8 صبح آماده است برای پا گذاشتن تو یه محیط جدید.

بذار یه اعترافی کنم از طرفی با دیدنت تو لباس و تیپ مدرسه تو پوست خودم نمی گنجیدم ، از طرفی هنوز ازم دور نشده دل تنگت بودم ، یعنی قراره تا ساعت دوازده پسرم ازم دور باشه؟ نگران بودم که چطوری با محیط جدید اخت میشی، دوری از من رو راحت تحمل میکنی؟ نکنه دل کوچولوت یه وقت نگران بشه نکنه بترسی نکنه...

به خودم امیدواری میدادم که عوضش میره تا بزرگ بشه، عوضش تنها نمیمونه، عوضش زندگیش پربارتر میشه اما ته دلم باز دلشوره بود

niniweblog.com

راه افتادیم و رفتیم مدرسه و تو حیاط مدرسه ازم قول گرفتی که اولا چهل تا بوست کنم بعدش هم بهت زنگ بزنم، ولی تا رسیدیم دم در حتی کیفتو هو جا گذاشتی و دویدی رفتی تو

کیفتو تحویل دادم و خواستم برگردم خونه ولی یاد سکوت خونه افتادم راه افتادم تو خیابونها و یکم پیاده روی کردم و بعد از یه ساعتی رسیدم خونه، چقدر ساکت بود... داشتم فکر میکردم یعنی وقتی هنوز خدا تو رو بهمون نداده بود زندگیمون چطوری بود، چقدر خالی بوده، چقدر بی رنگ و بو بوده، از ته قلبم و با تمام وجودم برای داشتنت خدا رو شکر کردم 

niniweblog.com

بالاخره ظهر شد و اومدم دنبالت، تو حیاط وقتی دیدمت وایستادی و با بغض منو نیگا کردی

من: سلام مامانی، عزیز دلم خوبی؟غمگین

تو: غمگینگریه

- پارسایی مامانم چی شده؟ گریه کردی؟

- مامانی... میدونی.... چیه؟ من یه اسباب بازی جرثقیل میخواستم بهم ندادنگریه

- عزیز دلم ... قربون شکلت بشم من... آخه اون اسباب بازیا مال اینجاست مال همه ی بچه هاست نمیشه که بهت بدن بیاری اون وقت بچه های دیگه با چی بازی کنن؟

 

خلاصه یه کم راضی شدی و اومدیم تو راه:

تو: مامانی میدونی چیه؟ حقیقتش مشکل اصلی من اینه که دلم برات تنگ شده بود، تو منو اونجا تنها گذاشتی رفتی...

من: فدات بشم مامانی دیدی چقدر بچه اونجا بودن همه شون مامانهاشون رفته بودن خونه هاشون و وقت مدرسه که تموم شد میومدن دنبالشون؟ پس تو تنها نبودی همه ی دوستات هم مثل تو اونجا بودن میدونی چرا؟ برای اینکه با سواد بشین، من قول میدم که از فردا بهت زنگ بزنم و با هم حرف بزنیم تا تو دلت تنگ نشه خوبه؟

-: آخه مامانی امروز چی من کلی غصه خوردم تو که نمیخای پسر یکی یه دونه ات عزیز دوردونه ات غصه بخوره نه؟

-: خوب؟!!!تعجب

-: مامانی اگه منو ببری پارک و یه کم بازی کنم و یه اسباب بازی برام بخری دیگه غصه نمیخورم، ببین الان چقدر غصه خوردمشاکی

-: ای نیم وجبی فرصت طلب قه قهه

بعد باهم رفتیم پارک و برگشتنی یه هوا پیمای کوچولو برات گرفتیم ، ای جونم که قیمت وسایل برات مهم نیست و با یه هواپیمای دو تومنی کلی کیف کردی و غم از دلت رفت و از ته دل خندیدی

 

اینجا هنوز اول صبح بود و آماده برای رفتن بودی:

اینهم تو حیاط مدرسه گرفتم و آخرش هم یه کوچولو بیحرکت نایستادی تا یه عکس خوب ازت بگیرم فسقلی...

اینجا هم بعد مدرسه و تو خونه بعد گرفتن رشوه است که حالت خوب شده بود بغل


موضوع : پارسا به روايت تصوير, خاطرات, عاشقانه ها | بازدید : 412 مرتبه
نگارش در تاريخ چهارشنبه 12 فروردين 1394 و ساعت 13:00 توسط مامان و باباي پارسا


موضوع : پارسا به روايت تصوير, اسباب بازي ها | بازدید : 357 مرتبه
نگارش در تاريخ چهارشنبه 12 فروردين 1394 و ساعت 12:58 توسط مامان و باباي پارسا


موضوع : پارسا به روايت تصوير | بازدید : 375 مرتبه
نگارش در تاريخ چهارشنبه 12 فروردين 1394 و ساعت 12:55 توسط مامان و باباي پارسا


موضوع : پارسا به روايت تصوير, خاطرات | بازدید : 334 مرتبه
نگارش در تاريخ چهارشنبه 12 فروردين 1394 و ساعت 12:51 توسط مامان و باباي پارسا

این میکروفن زیبا رو عمه ی مامانی از سفر حج برای پارسا سوغاتی آوردن، جا داره الان ازشون برای این اسباب بازی زیبا تشکر کنیم 

niniweblog.com


موضوع : پارسا به روايت تصوير, اسباب بازي ها | بازدید : 258 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد

درباره وبلاگ
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
نويسندگان
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 7 نفر
بازديدهاي ديروز : 101 نفر
بازدید هفته قبل : 355 نفر
كل بازديدها : 228858 نفر
Powered By NiNiweblog.com

کد حرکت متن دنبال موس

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زيبا ساز ، نایت اسکین