پارساپارسا، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 16 روز سن داره

پسر گل مامان و بابا

پسلم میله مهد توتک

از ابتدای اردیبهشت ماه پسر کوچولوی من میره مهد کودک اوایل خیلی نگران بودم که شاید تو مهد بی تابی کنه ولی از همون روز اول خیلی خوب با مربی و دیگر پرسنل اونجا اخت شد  البته تو این یکماه یه مشکلاتی هم پیش اومد مثلا هفته ی دوم مهد بود که یه بیست دقیقه ای دیر کردم (آخه تو این مرکز بچه های مهد کودکی برای اینکه شاید براشون سخت باشه زود بیدار بشن یک ساعت دیرتر میرن یعنی بجای 8 ساعت 9 و در عوض یک ساعت دیرتر از بچه های آمادگی و پیش دبستانی بیرون میان یعنی ساعت 1 بجای 12 و من ساعت دوازده و بیست رفتم پارسا هم بخاطر رفتن بچه های کلاس بالایی فکر کرده بود که جا مونده  ) و از مهد زنگ زدن که پارسا دار...
1 خرداد 1392

جل الخالق، قدرت تکنولوژی روبین...

سلام به همه هفته ی پیش برای پارسا کوچولو یه نرم افزار آموزشی گرفتیم به نام آرین حتما خیلی ها اسمشو شنیدن یا امتحانش کردن چون نرم افزار معروفیه خلاصه آوردیم نصبش کردیم و اسم آقا پارسا رو دادیم و همچنین کارهایی که میخاییم پارسا تشویق به انجام دادن یا ندادنش بشه رو تعیین کردیم و بلافاصله بعد نصب، یه پسر کوچولو به اسم آرین نام پارسا رو صدا کرد و خودش رو معرفی کرد و به پارسا گفت که اگه از این به بعد کارهای خوب بکنی بهت جایزه میدم و فلان کارها رو نباید بکنی و ... بعد یه شیطونک هم داشت که میگفت من نمیذارم کارهای خوب بکنی و جایزه ببری   اینم برای اینه که به بچه انگیزه ی مبارزه بدن (شکست شیطونک) قربون...
8 بهمن 1391

میخام تشکر کنم ازت مامان

سلام عزیز دل مامان پسر گلم از اوایل پاییز وقتی متوجه شدم یواش یواش داری برای خودت مردی میشی تصمیم گرفتم جیش گفتن یادت بدم الان یه ماهی میشه که می بینم که ماشالله ماشالله دیگه کاملا جیشتو کنترل میکنی و هر وقت که جیش داری میای با اون زبون شیرینت میگی "مامایی بلیم دوهتولی؟" منم کلی دلم برای دستشویی گفتنت ضعف میره باریکلا پسر عاقل من و مرسی که مامانو زیاد اذیت نکردی   ...
24 دی 1391

شیرین زبونی برای آقای سلمونی

چهار شنبه ی هفته ی قبل آقا پارسای خوشگل مامان و بابا همراه بابایی رفتن سلمونی تا موهاشونو کوتاه کنن، از اونجایی که پارسایی خیلی با آقای سلمونی دوست شده عمو صداش میکنه، و ظاهرا خوب هم تو دل این آقا جا باز کرده برا خودش خلاصه کار اصلاح موی بابایی تموم میشه و پارسایی میشینه رو صندلی اصلاح (حالا بماند که تا بابایی سرش بند بوده کلی شیطونی کرده و اونجا رو بهم ریخته  ) و از لحظه ای که میشینه هی سرشو بر میگردونده عقب و سر تا پای عمو رو نیگا میکرده و هی عمو میگفته که آقا پارسا سرتو صاف نگه دار و آیینه رو نیگا کن  بالاخره طاقت بچه ام طاق میشه و حرف دلشو به عمو میزنه که :" عمو تو مامانی؟ اٍ!!! اٍاٍ !!!!! ...
24 دی 1391